بخش های مرتبط
پيام
ساعت دماسنج
+ شيوا رفت جورابشو برداره بپوشه با هم بريم کوچه خونه سازي . گفت *: بابا من يه جوراب ندارم . از اينا دارم. بيا .*نگه کردم ديدم يه لنگه رو پيدا کرده و لنگه دوم رو پيدا نميکنه . گفتم*: يه لنگه است ؟* گفت *: آره .* و ادامه داد* : مامان . يه لنگه نيست - يه لنگه . من يه لنگه ندارم . يه جوراب لنگه داشتم .باهاش ميرفتم اونجا - بيرون - بازي مي کردم با سنگا !!!*( سنگ ها )
برای ارسال نظر یا علاقه مندی لطفا وارد شوید
ساعت دماسنج