سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
مسابقه وبلاگ نویسی ابلاغ غدیر
آنکه در خردسالی نیاموزد، در بزرگسالی پیش نیفتد . [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :111
بازدید دیروز :802
کل بازدید :850443
تعداد کل یاداشته ها : 1912
95/6/11
3:46 ص
مشخصات مدیروبلاگ
 
دکتر بالتازار[3474]

خبر مایه
عناوین یادداشتهای وبلاگ
** * **** *** عناوین یادداشتها[1912]

دختر بچه 7 ساله نق نق می کرد .

پدرش گفت : آمپولاش برای منه . نه آقای دکتر ؟ دروغ

گفتم : بالاخره که چی ؟ باید بزنه ( تا کی میشه مخفی کرد ؟ )

بعد نگاهی به دختر کردم و گفتم : اوه . بزرگ شده که .

                                           بچه که نیست ...

________________________________________________

به جای مترونیدازول قرص سرماخوردگی کودکان گذاشته بودن .

                 ( به خاطر نزدیک بودن باکس ها )

اونا رو برش داشتم و گفتم : این نسخه ناقصه .

مسئول رد کردن نسخه گفت : 30 تا "متیل ارگونوین" بیارین .

بد نگاهش کردم .

گفتم : مترونیدازوله نه متیل ارگونوین !

رو به نسخه پیچ های دیگه گفت : نپیچین . نمی تونین بخونین نپیچین !!! وااااای

________________________________________________

رفتم پشت . دیدم چند تا از نیروها بیکارن .

گفتم : چیکار می کنین 20 نفر اینجا ؟؟؟

نسخه پیچ : داریم بازی می کنیم . بازی میکنی ؟

گفتم : اگه خوشم بیاد .

گفت : آخه بچه ها رو بازی نمیدن !!! شوخی


*   
  
پیامهای عمومی ارسال شده
+ *کتابی در دست مطالعه دارم که در مورد کودکان تیزهوشه . میگه تعداد کمی از اونا مورد اقبال جامعه قرار می گیرن و اکثرا طرد میشن . میگه تعداد زیادی از این افراد مورد حسادت هم کلاسی ها و حتی معلم قرار می گیرن و مجبور میشن خودشونو تنزل بدن و اظهار نفهمیدن کنن و اونایی که با نظم غلط موجود مخالفت می کنن تنها می مونن و همیشه احساس می کنن جامعه اونا رو دوست نداره . :'( *
+ تلویزیون داشت زندگی فیل رو نشون می داد . شیوا* : خرطون مثل جارو می مونه . جارو برقی ما سیم داره مثل اون !*
+ شیوا* : بابا ! عزیز کیه ؟* گفتم *: از تلویزیون شنیدی ؟* گفت *: زینب و زهرا میگن " عزیز " .* گفتم* : عزیز به مادربزرگ میگن .* گفت *: چرا ؟* گفتم* : دوسش دارن . *گفت* : مگه بابا رو دوست ندارن ؟؟؟ من که خجالت می کشم به بابابزرگ و مادربزرگ بگم عزیز !*
+ خانمم رفت به خونه ای که 6 سال پیش توش مستاجر بودیم سر زد . مادر صاحب خونه پیر شده بود . خانم *: آلزایمر گرفته . گفته از وسایل برقی فقط تلویزیونو بلدم استفاده کنم .* شیوا* : جارو برقی چی ؟* خانم *: نه .* شیوا :* تلفن ؟* خانم :* تلفنم بلد نیست . گفته وقتی بچه هام میان میگم برام شماره بگیرن . همه چیزام به روش قدیمه .* شیوا *: قبلا تلویزیون نبود . پس چه جوری تلویزیون استفاده می کنه ؟؟؟*
+ شیوا *: زمان من از این آب نباتا نبود ! زمان من اون موقعیه که من دنیا اومدم ! الان زمان من نیست . من ( دیگه ) بزرگ شدم ! :-o *
+ شیوا *: بابا ! دیروز که اول برج بود اول برج تو هم بود ؟!* گفتم* : یعنی چی ؟* گفت *: به همه پول بدی ! به همه پول بدی - ازشون قرض کردی ؟!* گفتم* : من که از کسی قرض نکردم .* ( قیاس کرده بود . فکر کرد اول برج یعنی روز پس دادن قرض ها )
+ شیوا* : مامان ! امروز برجه ؟!* مادرش گفت *: آره . اول برجه .* گفتم *: یعنی چی ؟؟؟* گفت *: خودم فهمیدم منظورشو . قول دادم اول برج که پول بگیرم براش جامدادی بخرم .*
+ شیوا رو به مادرش *: من نمیخوام گنده بشم چون تو منو شوهر میدی . من نمیخوام شوهر برم . میخوام اینجا بمونم . من از شوهر بدم میاد !*
+ شیوا اومد کنارم نشست و به من تکیه داد و گفت* : من علاقه دارم به پشتی تکیه ندم . به یه آدم تکیه بدم !*
+ ساعت 3 و 40 دقیقه بود و نزدیک رفتنم به سر کار . شیوا *: ساعت 3ئه ؟* گفتم *: بیشتر .* گفت *: 2 ؟! *گفتم* : بیشتر !* گفت *: 1 ؟! *گفتم* : میگم بیشتر . *گفت* : 4 ؟* خانومم گفت *: شیوا ! تو نخبه ای یا پخمه ؟* شیوا* : پخمه .* خانم *: هه هه هه . پخمه یعنی خنگ .* شیوا* : من فکر کردم بیشتره . پس نقطه ام !*:-o