پيام
+
ديروز از روي بلندي افتاد و دهنش پر خون شد . من سر کار بودم . بچه ي همسايه ( محمدرضا 20 ساله ) اومد و بردنش دکتر ... شيوا : *من ممدرضا ره دوست دارم . منو بغل کرد . خنديد . گفت : چيزي نشده * . بعد از چند ثانيه گفت :*يه بار ديگه ممدرضا به من بگه چيزي نشده . * ( همين محمدرضا کسي بود که شيوا خيلي ازش مي ترسيد. )
sajede
91/8/24
«سيدمرتضي»
خدا حفظش کنه
مهديه...
خدا حفظ کنه نميشه يه عکس بذاريد ما ببينيم اين شيوا خانومو:)
DARYAEI
خدا حفظ کنه نميشه يه عکس بذاريد ما ببينيم اين شيوا خانومو:) - مهديه...
خاطرات دکتر بالتازار
*پري رويي و مستوري*