شبکه اجتماعی پارسی زبانانپارسی یار

پيام

+ شيوا:اون گردو...بچه هاپيامبربازي کردن بگو گفتم:يه روزپيامبرداشت ميرفت مسجد.تو کوچه بچه هااونوديدن و دورش حلقه زدن و نذاشتن بره.باهاش بازي کردن.يکي ازاصحاب اومد ببينه چراپيامبر نيومده مسجد.پيامبر گفت:برو از فاطمه بپرس چيزي تو خونه داره که منو ازدست اين بچه ها آزاد کني.رفت و با 8-7 تا گردو برگشت.پيامبر گردو ها رو به بچه ها داد و خودشو آزاد کرد
بعد با لبخند گفت : برادرم يوسف را به چند سکه فروختند و مرا به بهايي کمتر به چند دانه گردو
آخي من کم کم دارم عاشق اين شيوا خانومتون ميشم
جالب اينه که به يه قصه راضي نيست وقتي قصه ي پيامبر تموم شد ميگه:يه موش بگو !!! ( قصه ي موش بگو )
اي جان...بگين بهش يه خاله پيامرساني پيدا شده که نديده خيلي دوستش داره
منم همين طور بلاي آسموني.دکتر نميشه عکسشو بذارين؟
برای مشاهده پیام های بیشتر لطفا وارد شوید
vertical_align_top