پيام
+
شيوا:اون گردو...بچه هاپيامبربازي کردن بگو گفتم:يه روزپيامبرداشت ميرفت مسجد.تو کوچه بچه هااونوديدن و دورش حلقه زدن و نذاشتن بره.باهاش بازي کردن.يکي ازاصحاب اومد ببينه چراپيامبر نيومده مسجد.پيامبر گفت:برو از فاطمه بپرس چيزي تو خونه داره که منو ازدست اين بچه ها آزاد کني.رفت و با 8-7 تا گردو برگشت.پيامبر گردو ها رو به بچه ها داد و خودشو آزاد کرد
ذره بين زنده
91/8/25
خاطرات دکتر بالتازار
بعد با لبخند گفت : برادرم يوسف را به چند سکه فروختند و مرا به بهايي کمتر به چند دانه گردو
بلاي آسموني😁
آخي من کم کم دارم عاشق اين شيوا خانومتون ميشم
خاطرات دکتر بالتازار
جالب اينه که به يه قصه راضي نيست وقتي قصه ي پيامبر تموم شد ميگه:يه موش بگو !!! ( قصه ي موش بگو )
بلاي آسموني😁
اي جان...بگين بهش يه خاله پيامرساني پيدا شده که نديده خيلي دوستش داره
«سيدمرتضي»
حوالي نور
منم همين طور بلاي آسموني.دکتر نميشه عکسشو بذارين؟
خاطرات دکتر بالتازار
شايد
برای مشاهده پیام های بیشتر لطفا وارد شوید