پيام
+
2 تا شکلات دستش بود ( تو هر دست يکي ) . يکي کوچيک و يکي بزرگ . شيوا داشت با اونا بازي مي کرد . مثل يه موجود زنده . از قول اونا حرف مي زد . دستاشو بلند کرد تا روي کابينت . شکلات کوچيکه :* من ميخوام برم اون بالا* شکلات بزرگه ( مثلا مامان اون بود ) گفت :* نه . بيفتي ؟* و من اتفاقي اين لحظه رو شکار کردم .
غزل صداقت
91/8/23
خاطرات دکتر بالتازار
اگه گفتين * واخاري * چيه ؟
.:راشد خدايي:.
بخاري
خاطرات دکتر بالتازار
*آفرين . تو رو تو موسسه ي دارالترجمه ي زبان شيوا استخدام مي کنم . به شرطي که زودتر درساتو بخوني و مدرکتو بگيري !*
.:راشد خدايي:.
به صحيح بخاري چي ميگه؟!
خاطرات دکتر بالتازار
*ثهيه واخاري* ( آخه اون خيلي صحيحه . غلط غلوط نداره !!! )
.:راشد خدايي:.
:) وقت نمازه...التماس دعا
خاطرات دکتر بالتازار
شيوا :*آمد اذان آمد اذان از گنبد ديواب من . از روزن ديواب من . با خلوت بياسيار من ...* منم ديگه بايد برم .