پيام
+
از روي مبل مي پريد رو پتوها . مادرم گفت :* خطر داره . مي افتي .* شيوا که با ذوق اين کارو تکرار مي کرد گفت :* مواظب ميشم . بابا نگاه کن .من مواظب ميشم !!!*
غزل صداقت
91/8/23
خاطرات دکتر بالتازار
شب بود و داشتيم مي خوابيديم . شيوا سرش رو بالش من بود . گفتم :*تو جان مني ؟* گفت : *آره * . گفتم :*من چي تو ام ؟* گفت : *تو عزيزي ... مني *( عزيز مني )
بلاي آسموني😁
عکسشو ميشه بذارين؟
خاطرات دکتر بالتازار
*از اين کاراي سخت از من نخواين . من در حد روشن و خاموش کردن کامپيوتر( رايانه بود يا يارانه خدايا !!! ) بلدم *
بلاي آسموني😁
سخت نيست که..عکسش را تو يه سايت آپلود کنين و آدرسش را بذارين اينجا ما ميبينيم..از اين سايت ميتونين اين کارو بکنين
مائده ی عشق
بلاي اسموني شماهم حرف جناب دکترو باور کرديد؟؟؟
خاطرات دکتر بالتازار
*ظاهرا !!!*
ني ني کوچولو
پدر ما رو دار آورد اين شيوانا :) اگر ممکنه ازش کليپ و عکس بزاريم
خاطرات دکتر بالتازار
*لا يمکن*
بلاي آسموني😁
يعني سر کارم گذاشتين؟:(اگه ميتونين خوب چرا نميذارين؟دوست دارم ببينمش
خاطرات دکتر بالتازار
* نه . راست گفتم*